موضوع داستان:آذر و پیر زن خواب فروش
آذر کنار پنجره شسته بود صدایی به گوشش می رسید خواب دارم خواب های زیبا وحشتناک خواب دارم بدو بدو بیا بخر صدا هرلحظه به آذر نزدیک تر می شد پیر زن خواب فروش به کوچه ای که آذردرآن کنارپنجره نشسته بود رسید آذر را دیدپیرزن به آذر گفت خواب خواب نمی خوای خواب های زیبا یا شاید هم ترسناک آذر زبانش بندآمده بود به او گفت چگونه باید خواب بخرم من در خانه تنها هستم مادرم وبرادرم برای خریدبه بازار رفته اندپیرزن خواب فروش به او گفت تو رأس ساعت 5:30به کوچه ی خورشید و ماه بیا درکنارآسیاب سنگی بعد آذر یادش آمدکه وقتی مادرش می خواهد از میوه فروش میوه بخرد سطلی را که به طنابی بسته شده به پایین می فرستد تا میوه فروش میوه ها را در آن بریزد بعد سطل را پایین فرستاد پیرزن خواب فروش نامه ای که آدرس درآن نوشته شده بود در سطل گذاشت و بعد به آذر گفت آذر یادت نرود رأس ساعت5:30و بعد رفت آذر کمی فکر کرد آن پیر زن خواب فروش نام من را از کجا می دانست بعد به کوچه نگاه کرد اماپیر زن خواب فروش عجیب و غریب درذهنش مانده بود به سرعت نامه را بازکرد در نامه نوشته شده بود کوچه ی خورشید و ماه در کنارآسیاب سنگی رأس ساعت5:30آذر آذر خیلی دلش می خواست به آدرسی که پیرزن داده بود برود اما در قفل بود واو در خانه بود آذر زود آماده شد و به اتاق پدر بزرگ رفت پدر بزرگ با دیدن آذر به او گفت آذر رأس ساعت5:30 یادت نرود آذر به کلی گیج شده بود و از اتاق پدر بزرگ که راهی به حیاط داشت بیرون رفت اما وقتی به در حیاط رسیدمادر و برادرش از خرید بر گشتندتا وارد خانه شدند مادرش زنبیل را به برادرش دادو گفت وای دیدی یادم رفت باید برم خانه ی همسایه آخه قرار بود برایشان سبزی بگیرم مادر آذر رفت آذر می خواست برود اما برادرش گفت کجا میروی آن چیست در دستت آذر گفت هه هه هیچی می خواست برود که برادرش گفت من هم می آیم آذرگفت می خواهم بروم جایی زود بر می گردم تو خانه بمان برادرش گفت ولی مادر گفته است دخترها نباید نزدیک غروب بیرون بروند و به زور و خواش و التماس به همراه آذر راه افتاد وقتی سر کوچه رسیدند آذر یک بستنی خرید فقط برای خودش برادرش گفت چرا برای من بستنی نگرفتی آذر گفت پول خودم است و به راه افتادند کمی بعد آذر بستنی را به برادرش داد و به او گفت همین جابمان من زود برمی گردم و رفت وقتی آذر رسید به کوچه ی خورشید و ماه به نامه نگاه کرد نامه کم کم داشت از بین می رفت اما در نامه نوشته شده بو د که کنار آسیاب سنگی این دیده می شود از یک نفر در آسیاب پرسید که دنبال پیر زن خواب فروشی می گردم آیا تو می دانی من کجامی توانم اورا ببینم کارگر آسیاب سنگی گفت چی پیر زن خواب فروش یعنی چه آذر نمی خواست برگردد آخر آن همه راه آمده بود ولی انگار او تنها پیرزن خواب فروش را دیده بود دری را در کنار آسیاب دید در کمی عجیب بود فکر کردشاید اینجا خانه ی پیرزن خواب فروش باشد دررازد صدایی از داخل آمد که می گفت تویی آذر بیا تو آذر رفت داخل یک دفعه پیرزن خواب فروش را دید کمی ترسید با ترسی که در دل داشت از او پرسید تُ تُ تو اسم من را از کجا می دانی پیرزن گفت من سالهاست اسم تورا می دانم بیا بنشین مگر تو خواب نمی خواهی آذر یواش یواش قدم بر می داشت تا به صندلی رسید و نشست پیرزن گفت چه نوع خوابی می خواهی خواب ترسناک خواب شاد و...... آذر گفت نمی دانم پیر زن شیشه ای به آذر داد و گفت این را بخور این خوابی است که تو می خواهی من می دانم آذر نمی دانست باید چه کار کند اما معجونی را که در شیشه بود خورد اصلا طولی نکشید آذر به خواب عمیقی فرو رفت خواب دید که در جنگلی زیبا قدم می زند که به قصری می رسد قصر آنقدر زیبا بود که آذر وارد آن می شود وقتی وارد قصر می شود دررا که باز می کند نامه ای را می بیند در نامه نوشته شده است 8قدم به راست برو آذر مب رود و به دری می رسد به نامه نگاه می کند نوشته شده است دررا باز کن آذر درراباز می کند و به نامه نگاه می کند نوشته شده است6قدم به جلو برو وارد زیر زمینی شو آذر وارد زیر رمین می شود نا گهان در زیر زمین بسته می شود آذر جیغ می کشد وبا ترس به نامه نگاه می کند در نامه نوشته شده بود که در آخر در آرامگاه ابدیم بخواب آذر خیلی می ترسید که ناگهان از خواب بیدار شد پیرزن با صدایی بلند می خندید دست و پای آذر بسته بود پیرزن خواب فروش آذر را بلند کرد و به سیاه چای هل داد در سیاه چال بچه های زیادی بود هر کدام از این بچه ها وقتی برای آذر توضیح دادند برایشان چه اتفاقی افتاده مانند آذر پیرزن خواب فروش فریب خورده بودند آذر و همه ی آن بچه ها نا امید شده بودند و ناچار بودند صبر کنند برادر آذروقتی دید که آذرخیلی دیر کرده است رفت خانه و به مادرش گفت که آذرگفته بود می رود جایی و زود بر می گردد مادرش نگران شده بود و به همه ی دوستان او تلفن کرده بود اما آذر خانه ی هیچ کدام از آنها نبود برادرش به مادرش گفت که نامه ای در دست آذر بودهر چه از او خواستم آن رابه من نشان ندادوقتی رفتند پیش پدر بزرگ او گفت که فقط می دانسته است که آذرباید امروزساعت 5:30به قراری برود اما نمی داند که کجا برادرش گفت که آذر با خودش پول برده بود شاید می خواسته چیزی بخرد اما آن جایی که مارفته بود به بازارچه نمی برد چون بعد ازاینکه به من گفت اینجابمان رفت داخل یک کوچه و بعدغیبش زد مادر و برادر آذر به آنجا رفتند و هر اتفاقی برای آذر افتاد برای آن ها هم افتاد بعد آن ها به دوروورشان نگاهی انداختندودیدند که در یک حیاط صداهای عجیب و غریبی می آید وقتی که به دنبال صدارفتند دیدندکه در آنجا یک سیاهچال عمیقی است مادر آذر به آن جا رفت و دید که آذر و بسیاری دختر بچه در آنجا هستند آذر و بچه ها ماجرا را برای مادر آذر توضیح دادند مادر آذر بچه ها را نجات داد و خودش رفت به داخل خانه ی پیرزن خواب فروش وهمه ی معجون هاراباهم مخلوط کرد وبا سختی بسیار آن را به خورد پیرزن خواب فروش داد و او برای همیشه به خوابی عمیق فرو رفت مادر آذر به آذر و بچه ها گفت که دیگر بدون خانواده ی خود به بیرون نروید آذر و آن بچه ها از این ماجرا درس بسیار بزرگی گرفتند.
نویسنده : مهسا آبک
